احمد بن محمد ميبدى
422
خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )
اتفاق مىافتاد كه ماه مىگذشت و در خانهء ما آتش نبود و جز آب و خرما چيزى در خانه نبود و خدا پاداش دهد زنان انصار را كه گاهى قدرى شير براى ما مىآوردند ! اين حرمان و نداشتن آتش در اجاغ و غذاى كافى نه از جهت حرام بودن يا نعمت دنيا را از پيمبر دريغ داشتن است ، نه ! زيرا اهل عالم هرچه يافتند از راحت و نعمت و كرامت همه به طفيل وجود او يافتند ، لكن مصطفى دانست كه منع حظّ نفس ، اصل طاعت است و اساس دين ، و طيّبات دنيا حجاب طيّبات عقبى است و او چون مقتداى خلق بود خواست تا امّت هم به او اقتدا كنند و به آن راه روند كه او مىرفت ، و از اينجا بود كه پادشاهى روى زمين را به او عرضه داشتند ، او بندگى را اختيار كرد ، و مىگفت يك روز سير و يك روز گرسنه مىگذاريم آرى ، حال پيغمبران چنين بود كه رضاى حق در مخالفت نفس ديدند و در ترك و منع حظّ نفس كوشيدند ! سليمان پيغمبر كه پادشاهى زمين او را بود و در آشپزخانه روزى هزاران گاو و گوسفند به كار مىشد ! با اينهمه نعمت ، پلاس پوشيدى و با آرد جو نان پختى ، و قرص نان جوين را برداشتى و به مسجد رفتى و با درويشى باهم بخوردى و گفتى : درويشى همنشين درويشى است ! موسى نيز چنان بود كه چون به مدين رسيد ، سر و پاى برهنه و شكم گرسنه محتاج قرص نان جوين ، همىگفتى : رَبِّ إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ . خدايا ، با آنچه به من از خوبيها دادهاى من فقير و نيازمندم . آنگاه سر بر زمين نهاد و گفت الهى ، من غريبم و بيمار و درويش زار ، ندا آمد ، اى موسى ، كسى كه وطن او من باشم غريب چون بود ؟ و كسى كه طبيب او من باشم بيمار كى بود ؟ و كسى كه وكيل او من باشم درويش و درمانده چون باشد ؟ عيسى پسر مريم نيز چنين بود ! جامهء او از پشم خشن بود و خوراك او گياه ! و شراب او آب ، بستر وى خاك و آتش او آفتاب بود ! و چراغ او مهتاب ! روزى گفت : خداوندا ، سگ و خوك را مأوى است و پسر مريم را مأوائى نيست ! از حضرت عزّت جواب شنيد كه : من مأوى و پناهگاه بىپناهانم . از انبيا كه بگذرى ، در كار اولياء انديشه كن ، صحابهء رسول كه از رسولان ديگر هيچكس آن قربت و نزديكى حق را نداشت و همه اختران آسمان ملت بودند ، و رايتهاى اسلام و امان ايمان بودند ، ظاهر و باطن آنان سرمايهء شريعت و پيرايهء حقيقت ، حال ايشان در فقر وفاقت چنان بود كه ردائى كه تن آنها را بپوشد نداشتند و با پلاسى عورت خويش مىپوشانيدند ! نوشتهاند : محمد مصطفى ، چون در بستر بيمارى و حالت ناخوشى بود ، عسل براى درمان او در خانه نبود ، و چون بو بكر بيمار شد و عسل در خانه داشت او را آب و عسل آوردند ، او بناى گريستن گذاشت و گفت : پيغمبر هنگام بيمارى آنقدر فقير بود كه در خانه عسل نداشت كه در مداوات او به كار شدى ! و در خانهء من عسل يافت مىشود من بار اين خجلت چون كشم : همو گويد : در آن حال من مصطفى ( ص ) را در حال بيمارى ديدم كه كسى را از خود مىراند و دور مىكرد ! و من كسى را نمىديدم ! پرسيدم : اى رسول خدا كرا دور مىكنى ؟ گفت : دنيا است رو به من آورده كه آنچه بخواهم